چند روزی می شد که برف بصورت پراکنده می بارید . سطح زمین پوشیده از برف سفیدی
بود که وقتی پا روی آن می گذاشتی راحت بیست سانتی فرو می رفت . خاکستری دلش هوای
قدم زدن کرد ، از جایش برخاسته و براه افتاد. از سوز سرمای زمستان ، نوهایش بزیر
مادرِشان چپیده بودند. لحظه ای مکث کرده به آنها نگاه کرد ، یک دوچین توله سگ که
همگی از نسل او بودند . چند سالی می شد که در این کارگاه زندگی می کرد . ظاهراً
آدمهای بدی نبودند . وقتی به یاد آورد آن روزی را که
......................................................................
شب فرا رسيده بود و ستاره ها با كنار رفتن ابرها ، يكي يكي شروع كردند به پسرك چشمك
زدن ،در حالي كه او در آسمان به دنبال ماه مي گشت . بلاخره جهره ماه از پشت ابرهاي
پراكنده در آسمان بيرون آمد . برق شادي در چشمان پسرك درخشيد انگار كه يكي از
دوستانش را ديده باشد.